فرشـته سیاهپوش

 
فرشته سفید پوش = مادرم
نویسنده : ســـــــمـــــــــا - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 
 
 
 

 

 

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه

صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه



مثل یک طفل خواب آلود من محتاج آغوشم

از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم



برای سرنوشت من تو دلواپسترین بودی

برای اشکهای من همیشه آستین بودی



تو ای همیشه غمخوارم ، تو ای محرمترین یارم

به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم



نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه

کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

 

  





به بهشت نمیروم اگر مـــــادرم  آنجا نباشد...
 
 
 
من همچنان فرشته سیاهپوشم و مادرم شد فرشته سفید پوش
 
 
کاش فرشته مرگ ، من رو بجای مادرم با خودش به آسمون میبرد
 
هرگز تاریخ سه شنبه....دوازده مهر .....ساعت چهار رو فراموش نمیکنم
 
روزی که مادرم خوشحال بود و رفتن با فرشته آسمونی رو به بودن با
 
دخترش ،فرشته سیاهپوش ترجیح داد......
 
 
 
 

 

 

 

مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم

 

تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم

 

و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود

 

خودت را از من دور کرده ای ، با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم برپاست

 

تو مأمن و سرپناه من هستی

 

که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ می کنی

 

من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم

 

و تمام کارهایی را که باید ، انجام می دهم تا در پناه تو باشم

 

شاید من یاغی وسرکش باشم

 

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشار است

 

من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم ، مادر

 

لبخندی که هر گره ای را باز می کند

 

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم

 

اما بعد از طوفان های کوچک

 

این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.

 

بالاخره روزی به تو خواهم پیوست...و در کنارت آرامش خواهم یافت

 

و بی صبرانه منتظر آن لحظه ام...

 

مادر به وسعت تمام عشقی که نثارم کردی ، دلتنگت هستم

 

آنقدر که اینک آرزوی این را دارم که زین دنیای دروغین پر کشم و بسویت آیم

 

مادرم.....نیمی از وجودم را که با رفتنت بُردی  را وقتی بسویت آمدم، پس خواهم گرفت

 

با ذره ذره وجودم میپرستمت...